بعد اون دعوا محل ندادن من همچنان ادامه داره، صبح ک میرسم یک سلام خشک و.خالی وبعداز ظهر هم یک خداحافظی
انگیزه م قوی تر شده برای اینکه راس ساعت چهار بزنم بیرون و یک دقیقه هم اضافه نمونم...
از اینکه باید باهاش کار کنم داغونم... هر روز لاکپشتی میگذره...
همین محل ندادن بهش انگار اصلا وجود نداره بهتره از همه چیز... حداقل هر لحظه نمیخواد باهاش دعوا کنم... الان مثلا میخواد حس کنه خیلی قلدره...
یک آدم خودخواه پرویِ بی وجدانِ به تمام معناست...
میدونم منم زیادی بداخلاقم، زود بهم برمیخوره... اما اون منو میشناخت و بهم پیشنهاد داد ک باهاش کار کنم، اونوقت الان میخواد رییس بازی در بیاره ![]()
+ اوضاع روحیت قمر در عقرب باشه، شرایط جسمیت تشدیدش کنه و شب اول محرم باشه و از بیرون صدای عزاداری بیاد... چه شود... هعی...
+ چند شب پیش یک عدد مارمولک تو خونه ظاهر شد، شبش تو اتاق خوابیدم در رو هم بستم، صبح ک رفتم سرکار زیر یخچال دیدمش، از سرکار ک برگشتم دیگه نبود، امیدوارم رفته باشه
کلا همه ش باید حواسم ب اطارفم باشه مث پنکه کلا سرم در حال چرخیدنه... ![]()
مث چیییی از سوسک و مارمولک و امثالهم میترسم ![]()
ما را در سایت مانیکور دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 125