درد نوشت!

خرید بک لینک
امشب توی مترو داشتم اروم از پله ها پایین می اومدم

ی اقایی ی پله بالاتر از من داشت با تلفن صحبت می کرد

ی دفعه گفت "اره از بیمارستان راحت شدم اما الان کرایه ندارم برگردم چیکار کنم، الان باید برم ترمینال... "

با این حرفش توجهم بهش جلب شد. برگشتم پشت سرمو نگاه کردم

سنش خیلی زیاد بود و یک چیزی مثل نتیجه ام ار ای دستش بود. ..

دلم کباب شد. .. سرعتمو کم کردم ببینم شاید بتونم یک ارتباطی برقرار کنم... دیدم رف ی گوشه وایساد و با صحبت کردن با تلفن ادامه داد...

دلم میخواست می تونستم ی کاری کنم.. اما نمیدونستم چجوری...

ناخودآگاه اشکم دراومد...

الان دلم هنوز همون کنج پله های متروهِ و از خودم عصبانی ک بلد نبودم کاری کنم ... فقط دلخوشم ب اینکه یک نفر پشت خط بود ک شاید بتونه کمک کنه.. .

لعنت ب این زندگی...

مانیکور...

ما را در سایت مانیکور دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 222 تاريخ: جمعه 3 اسفند 1397 ساعت: 21:37

صفحه بندی