ی اقایی ی پله بالاتر از من داشت با تلفن صحبت می کرد
ی دفعه گفت "اره از بیمارستان راحت شدم اما الان کرایه ندارم برگردم چیکار کنم، الان باید برم ترمینال... "
با این حرفش توجهم بهش جلب شد. برگشتم پشت سرمو نگاه کردم
سنش خیلی زیاد بود و یک چیزی مثل نتیجه ام ار ای دستش بود. ..
دلم کباب شد. .. سرعتمو کم کردم ببینم شاید بتونم یک ارتباطی برقرار کنم... دیدم رف ی گوشه وایساد و با صحبت کردن با تلفن ادامه داد...
دلم میخواست می تونستم ی کاری کنم.. اما نمیدونستم چجوری...
ناخودآگاه اشکم دراومد...
الان دلم هنوز همون کنج پله های متروهِ و از خودم عصبانی ک بلد نبودم کاری کنم ... فقط دلخوشم ب اینکه یک نفر پشت خط بود ک شاید بتونه کمک کنه.. .
لعنت ب این زندگی...
مانیکور...
ما را در سایت مانیکور دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 222